تبليغاتX
زمین سیاه
 

اشک ...

همدم روزهای دلگیر این روزگاران ...

و التیام بخش دردهای پنهان ...

این روزها چشم های زیادی گریان است ...!

خنده ...

مفهومی گم شده در هیاهوی دردها ...

و حقیقتی که مدت هاست به دروغی تلخ مبدل گشته ...!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

طی کردن تمام راه های روح فرسا

ظلم ...

دروغ...

قتل های بی رحمانه ...

بی عدالتی ...

ثروت های کثیف...

برای یافتن قدرت بی پایان  ...

فقط به واسطه باور داشتن اکسیر جاودانگی ست ...!

کاش کسی باشد که که فریاد زند :

                                           اکسیر جاودانگی تنها افسانه است و بس .

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

دادگاه های ساختگی ...

حکم های دروغین ...

و مجازات های ناحق ...

این است عدل و عدالتی که با افتخار از آن می خوانند ...!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

مرا هدف از ماندن در این وادی بی پرواز، که فروختن بال های پرواز به تجارتی بدل شده است ...

یافتن کبوتریست که بال های خویش را به حراج نگذاشته باشد ...!!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

در این روزگاران...

رنگ آرام آرام محو می شوند در زیر غبارهای خاکستری ...

گرد روبی لازم است هر چند وقت یکبار...!!!

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

این کره گرد با این همه آدم های جور و واجور پراکنده در هر طرفش چقدر به تازگی عجیب می نماید ...

از بالا که می نگری رنگ آبیست که چشم را می نوازد ...

نزدیک تر که می شوی سفید ...

وقتی به روی خاک پا می گذاری بوی خون است و رنگ خون و دستان خونی و چشمان پر از اشک کودکان یتیم!!!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

سکوت سیاه شبهای بی شمع را باید باور کرد...

وقتی پروانه ای نیست !

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

دستان منجمد شده از سرمای بی کسی ، حقیقی ست از زندگانی آن کودک کبریت فروش ...!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

نگاه های سرد و بی روح، سخن از قلب های خفته می گویند ...

و رگ های بی خون ...

و سکوت های تهی از معنای احساس ...

و روح های سرشار از خالی های سیاه ...

...!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

به عروسک کوچکی که سخت در آغوش خود جای داده بود نگاه کردم ، گویی تمام پناهش را به آغوش سپرده  ...

صدایش کردم ...

جواب نداد ...

به صورت معصوم و آرامش نگاه کردم...

غبار خستگی تمام صورتش را پوشانده بود ...

دوباره صدایش کردم ..

باز هم سکوت ...

نشستم روی زمین کنارش ...

دستشو گرفتم ...

آه ... چقدر سرد بود ...

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

وقتی چشم ها جز به خویش نمی نگرند ...

چه اهمیت دارد دیدن لاشه کبوتری که به انتظار هجوم کرکس ها به روی زمین افتاده است ...!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

 

وقتی نگاه حسرت بار کودکی دست فروش را به اسباب بازی های مغازه ای نظاره گریم...

باور کنیم که در این روزگاران ،داشتن اسباب بازی هم می تواند آرزوی بزرگی باشد !

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

در این روزها ...

چشمانت را که می گشایی ، تازه در می یابی که جز سیاهی هیچ چیز دیده نمی شود ...!

جز سو سوی نور امیدی از روزنه های خانه ای دوردست در انتهای جاده ...

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

و حاکمان جور و ستم جرعه جرعه زهر فریب می خورانند به تشنگان آزادی و رهایی ....

و آنان می نوشند به نیت مدینه فاضله !!!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

جهان را بوی تعفن بیداد پر کرده است ...

آیا کسی هست که مردار ظلم را دفن کند ؟!!!

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

سنگین است هوای این روزهای سیاه و خالی از عطر انسانیت ...

و سرد و یخ زده است دستان یاری ....

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

  خدایااااااااااااااااااااااااا!

 

+ نوشته شده توسط آدمک


 

و آغاز می گردد ، شروع فصل های سال ، سال هاست که آغاز می گردد ولی  ...!!!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

سکوت نیمه شبان را دوست دارم چون با من هم نوایند...!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

و من در حوالی این روزهای غم آلود در ریز نگاه متعجب غصه های خویش در آرامشی  ژرف فرو رفته ام !

و به خود باورانده ام که  زندگانی گذری چند لحظه از جاده حوادث تلخ و شیرین است ...!

باور لحظه های تلخ حال را رویاهایم آرام می کنند...!

و یاد آوری دردناک و حسرت بار  سال های گذشته و روزهای شادی ام را شاید روزی به دفتری بسپارم و

آن را روانه خاک های باغچه خشکیده حیاط کنم ...! 

شاید آن روزها رویاهایم دیدن این روزها بود ولی افسوس که نمی دانستم اینگونه سرنوشت مرا به اوج

طوفانی از جنس درد فرا می خواند ...!

و چه آسوده بال می گشودم و در آسمان رویایی آینده ها به پرواز در می آمدم !

و من ... این صامت پر درد با تو می گویم ....

اگر غم هنوز درب خانه روح و جانت را نزده .... تا دیر نشده

                                                                              خوشبختی ات را قدر بدان ...

هر چند زندگانی گذری چند لحظه از جاده حوادث تلخ و شیرین است !

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

دلم سخت گرفته است .....!!!

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

و من در این هوای غبار آلود ذهن خویش چقدر سخت نفس می کشم ...!

و چشمانم در پی تصویری شفاف از خودم می گردد ...!!

اما در این غبار های حسرت شاید به سختی تنها بتوانند شبهی از من را نظاره کنند !

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

گذشته هایم را مرور می کنم و با خود می اندیشم که چه ساده رفتندو حال به جای شادی روزهای کودکی ام و آغوش گرم ومهربان مادر ....

در قفس حسرت های خویش به انتظار آزادی و رهایی نشسته ام ...!

آه...و چقدر زود میروند لحظه های با هم بودن و شاد زیستن ...!

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

چقدر با خود غریبه ام وقتی نگاه ها به روی من ترحم آمیز می شوند ...!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

و این روزها چقدر بوی خاک و خون می دهد ....

بوی آغاز اسارت مذهب در میان دستان قدرت ...

بوی فراموشی مردگان خفته به انتظار آزادی هم نوع ...

این روزها سخت می گذرد ...

شاید هم به انتظار ...

به انتظار رویت حقیقت آزادی...

به انتظار روز فراموشی دروغ های به ظاهر حق...

و به انتظار دیدن حق در دست حق گویان واقعی ...

ولی هر چه هست می گذرد ....

و هنوز این گردونه تاریک به دور خورشید می گردد تا روزی دست نوازش او را بر سر خویش حس کند ....!

 

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

و من در همین حوالیم ....

همین کوچه های سرد ...

همین خانه های گلی ...

و همین دست های خالی ....

و با همین چشمان غبار گرفته  تصویر مبهمی از کودکی را در شبی برفی نظاره می کنم که دستانش را به دور زانواش حلقه کرده است و بر دیوار کوچه ای تکیه داده است و...

و با چشمانی پر از رویای آینده ها به خواب ابدی رفته است  ....!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

سردتر از گذشته با چشمانی خالی از زمزمه آفتاب گفت :     

سکوت را می گزینم

سکوتی که تجسم تمام فریادهاست

فریادهای دردناک بی التیام

و من

با خود می اندیشم

چرا سکوت ؟

مگر فریاد را با فریاد نمی خوانند ؟!!!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

لحظه ای پیش در حسرتی دور بودم...

 ولی خوب می دانم که ...

 هم اکنون این من هستم ....

باید من بمانم ...

و...

من بمیرم !!!!

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

همانند عابری سرگردان در کوچه های تنهایی خویش پرسه می زند ...

به امید دیدن عابری ...

آشنایی...

دوستی...

...

+ نوشته شده توسط آدمک |


 

آّه ...

چه سخت غبار گرفته اند نگاه ها  ...!!!!!

+ نوشته شده توسط آدمک |